آورده اند که:
درویش زاهدی که پشت به دنیا کرده بود؛ کتاب اخلاقی به دستش رسید که سرشار از پندهای خواندنی و عبرت آموز بود. درویش کتاب را خواند و خصوصا بخش زهد این کتاب اخلاق را بسیار پسندید!
قلم نویسنده کتاب چنان درویش زاهد قصه ما را مجذوب خود کرد که بار و بنه سفر را بر کشکولش نهاد و کشکول را بر شانه نهاد و به قصد دیدار نویسنده کتاب؛ شهر و دیار خود را ترک کرد!
وقتی به شهر نویسنده کتاب رسید و نشانی او را پرسید همه گفتند:
بله بله! ایشان را می شناسیم! نویسنده این کتاب؛ عالم بزرگ شهر ماست و از قضا از ثروتمندترین مردم این شهر نیز هست!
درویش تحقیق و تفحص خودش را کرد(!!) و مطمئن شد که نویسنده کتاب علاوه بر آن که روحانی و عالم آن دیار است؛ از ثروتمندان به نام نیز هست که باغات فراوان دارد و تجارتخانه های بسیار دارد و....
نتیجه این تحقیق و تفحص برای درویش خوشایند نبود زیرا درویش؛ نویسنده کتاب اخلاق را از زاهدان و تارکان دنیا می پنداشت اما در عمل اینچنین نبود! در واقع از نظر درویش؛ زهد را خوب آن عالم نوشته بود ولی بسیار بد عمل کرده بود!
القصه!
درویش به عنوان میهمان بر آن عالم وارد شد و چیزی نگفت؛ لیکن آن عالم فرهیخته از رفتار و گوشه و کنایه های حرفهای درویش؛ متوجه مسئله شد و او نیز چیزی نگفت!
بعد از چند روز میهمانی؛ درویش تصمیم گرفت که مسافرت را ادامه دهد و به کربلا رود.
این را به عالم گفت و عالم نیز از او خواست که با او همسفر شود!
درویش گفت:
سفر با شما باعث افتخار است اما شما ماشاءالله آنقدر باغات و تجارتخانه داری که چند هفته طول می کشد که آنها را به کسی بسپاری! اما من همین امروز می خواهم حرکت کنم.
عالم گفت: قبول! من هم همین امروز می آیم!
خلاصه درویش دوباره بار و بنه اندک سفر را بست و کشکول را بر شانه گرفت و بهمراه آن عالم در همان روز به صحرا زدند تا به کربلا بروند.
مقدار زیادی از شهر دور شده بودند که درویش متوجه شد در آخرین لحظات؛ کشکولش را در شهر جا گذاشته است . رو به عالم کرد و گفت:
یاشیخ! بیا برگردیم . من کشکولم را جا گذاشتم!
عالم گفت:
عیبی ندارد! من در شهر های بین راه؛ یک کشکول نو برایت می خرم!
درویش گفت:
نه! نه! تو نمی دانی من چقدر این کشکول را دوست دارم... انصافا کشکول خوش دستی ست!!... چه خاطراتی با او دارم!!... هم رفیق سفر است و هم جلیس حضر!!... از جنس مس که نیست(!!) طلای 24 عیار است لاکردار!... کشکولهای فعلی که می خواهی برایم بخری که کشکول نیست؛ کشکول هم کشکولهای قدیم!... اصلا صحبت کشکول و مشکول(!!) نیست یک همدم است....
خلاصه آنقدر درویش مدح کشکولش را کرد و گفت و گفت تا آن عالم راضی شد دوباره به شهر برگردد!
در مسیر برگشت به شهر؛ آن عالم به درویش گفت:
زهد چیزی ست که من دارم نه تو!
من تمام مال و منال دنیا را که خیلی هم زیاد بود در یک لحظه رها کردم و با تو همسفر شدم؛ اما تو از یک کشکول هم نمی توانی دل بکنی!
حالا خودت قضاوت کن که کدامیک از ما دنیا طلب هستیم؟!
---------------------
نوعا آدمها وقتی مال و منال زیادتری دارند؛ دلبستگی شان به دنیا بیشتر می شود
اما هستند آدمهای ثروتمندی که آنها؛ صاحب ثروتشان هستندو نه ثروت؛ صاحب آنها!!
سلام
خیلی خوشم اومد. نتیجه گیری خوبی هم داشتید.:)
سلام
باسلام و عرض ادب و احترام
از مطلب خوبتان استفاده کردم. موفق باشید.
سلام
شما بزرگوارید!
سلام
نمیشه دوتا رفیق باشن یکی پول داشته باشه و یکی زهد و اونا مکمل هم باشن و عاقبت به خیر هم بشن؟
سلام
اونی که ظاهرش زهد داره و اونی که پول داره باید در باطن زهد داشته باشند(استغناء باطن)
جالب بود
موفق باشید
التماس دعا
سلام
محتاجیم به دعا!