سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان

سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان

«آقا» وقتی کوچیک بود!!

**«آقا» وقتی کوچیک بود توی یه خونه شلوغ با کلی خواهر و برادر زندگی می کرد!

مادری داشت مثل همه مادرها؛ با صفا و با خدا! خیلی قشنگ برای آقا و بچه هاش قرآن می خوند و با همون سواد کمی که داشت شرح می داد!

گاهی هم چند بیت ناب از حافظ می خوند:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

-------

**بابای آقا بر خلاف مادرش، آرام و ساکت بود! اصالتا از تبریز بود و ترک زبان.

بابای آقا با رضاخان مخالف بود و چون رضا خان ؛ لباس طلبگی را ممنوع کرده بود؛ بر خلاف دستورش؛ بابای آقا برای همه پسرانش قبا و عمامه  طلبگی را از همون بچگی می خرید و به اونها می پوشوند!

------

**تصورش را بکنین توی دوره رضاخان ؛ آقا در سن بچگی با لباس روحانی می رفت مدرسه!

چشمتون روز بد نبینه از نیشخندهای مردم و متلکهای بچه های مدرسه!

البته آقا با رفاقت با بچه ها و گاهی هم با کمی شیطنت مسئله را حل می کرد!

-----

**درسته که آقا لباس آخوندی را از همون بچگی پوشیده بود اما با همان قبا؛ هم می دوید و هم والیبال بازی می کرد و خلاصه مثل همه بچه ها بچگی می کرد دیگه!

اما وقت نما ز که می شد عمامه را سر می گرفت و با بابای آقا می رفت مسجد!!

-----

** توی مدرسه آقا با خودش می گفت: چرا آقا معلم اینقدر کم رنگ می نویسه! آخه یه کم این گچ  را  روی تخته فشار بده دیگه!!

کم کم آقا با خودش گفت: آقا معلم چرا خودش هم روز به روز کم رنگ تر میشه! نکنه بنده خدا مریضه که اینقدر ماته!!

کم کم آقا با خودش گفت : چرا آدمها از دور مات و کم رنگ هستن ولی نزدیک که میان خوب فوکوس می دن!!(وضوحشون خوب میشه!!)

تا بالاخره با با و مادر آقا متوجه شدند عیب از چشمهای آقاست و یه عینک براش خریدن! بله مشکل حل شد! هم تخته پر رنگ شد و هم آقا معلم!!

------

** آقا توی بچگی صدای آقای فلسفی که واعظ معروفی بود را از رادیو گوش می داد و بعد شروع می کرد تقلید کردن!

یعنی می رفت کتابهای دینی را برمی داشت و شمرده و بلند مثل آقای فلسفی آنرا می خوند!

مادر آقا و بابای آقا که دوست داشتند پسرشون روحانی بشه کلی خوشحال می شدند! چون میدیدن که آقا؛ روحانی شدن را دوست داره!

--------

** آقا توی بچپگی هم عاشق دعا و ذکر بود!همون بچگی با مادرش می رفت توی حیاط و یه سایه پیدا می کرد و زیرآسمون خدا؛ اعمال روز عرفه را که خیلی هم طولانی بود انجام می داد!  دوره بچگی آقا دوره انس با معنویت بود! خوش به حالش!!

---------

**آقا الان که بزرگ شده از لحاظ سنی و بزرگ شده از لحاظ موقعیت اجتماعی و بزرگ شده به لحاظ تجربه زندگی و بزرگ شده به خاطر ایمان و اخلاصی که از بچگی تا الان داشته؛ به ما میگه:

« من به جوانها اصرار نمی کنم که زیاد عبادت کنید... آنچه می کنید با توجه باشد!»

چشم آقا! از دعای شما!

ان شاء الله تا فرج امام زمان؛ چفیه سربازیت برای اسلام، استوار بر شانه ات باشه!

زنده باشی «آقا سید علی»!

نظرات 1 + ارسال نظر
سیدمحمد یکشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:26 ب.ظ

فقط میتونم بگم
ای والله

تشکر برادر!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد