X
تبلیغات
رایتل

سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان
پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391

رکاب زن!

بسم الله الرحمن الرحیم



رکاب زن!


نماز صبح را خوانده ام! افکار مختلفی بر من هجوم آورده اند و نمی گذارند بین الطلوعین را با چُرت مختصری سر کنم!

سوار دوچرخه می شوم تا طلوع آفتاب را رکاب زنم!! 


سگهای ولگرد؛ کم کم از حاشیه شهر خارج می شوند و پاکتهای زباله ای  که دریده اند را بر وسط جاده حاشیه شهر انداخته اند!


رکاب می زنم و میبینم کارگر خسته و خواب آلوده ای را که چون وسیله نقلیه نداشته، مسافت طولانی شهرک صنعتی تا میدان را طی کرده!

رکاب می زنم و میبینم مرد شبخوابی را که رختخوابش را جمع می کند و بداخل شرکت می برد!

رکاب می زنم و میبینم گروههای کوچک پیاده روی صبحگاهی را که اندک اندک به جاده حاشیه شهر می آیند!


رکاب می زنم و بدقت محیط پیرامونم را میبینم تا شاید ذهنم از دغدغه هایی که خواب را بر من حرام کرده اند؛ رها شود اما بی فایده است!


چندی ست دچار مشکلی شده ام و از کسی حقی را مطالبه می کنم اما او حق مرا نمی دهد و مرا دور سر میگرداند!!

نه اینکه از شکایت و دادگاه واهمه داشته باشم نه! اما بدلایلی این کار را نکرده ام! خلاصه آنکه ظلمی بر من شده و احقاق حقی بر من سخت گشته!

از طرف دیگر قرار است امروز با شخص دیگری قراردادی را تنظیم کنم و او را در جایی بکاری بندم! دغدغه دیگر من ظلم نکردن به اوست! 

مظلوم اگر خود ظالم شود واویلا !!


اگر ورزش کنی ولی ذهنت درگیر مشکلی باشد این ورزش به تو نشاط نخواهد داد حتی اگر مثل من سعی کنی تا بدقت محیط پیرامونت را ببینی و ذهنت را درگیر چیز دیگری کنی! 

نه! فایده ای ندارد! وقتی دغدغه مهمی در ذهن باشد؛ ذهن براحتی درگیر چیز دیگری نمی شود !!

در این لحظات هیچ چیز نمی تواند مثل دیدن یک دوست قدیمی به تو کمک کند! دوستی که اتفاقا معلم تو هم بوده!! و از قضا اسمش هم مانند تو«حسن» است!!(ما چاکر همه ی حسناییم!! بخصوص امام حسن علیه السلام!)


خلاصه دوتایی رکاب می زنیم و با هم حرف می زنیم!

می پرسم: بعد از بازنشستگی توی کارخانه  شیر پاستوریزه کار میکنی؟!

گفت: کار میکردم! اما اومدم بیرون!


پرسیدم: کی؟ چرا؟

گفت: چند ماهی میشه! آخه حقم را نمیدادند!! هفت هشت میلیون ازشون طلبکارم!!....

وسط حرفهایش خنده ام گرفته بود! با خودم می گفتم:

عجب ماجرایی شده امروز! هر چی سعی میکنم ذهنم را از حق و نا حق و ظلم و ستم منحرف کنم؛ انگار دست تقدیر مرا با این سمت هل میدهد! (ای بابا! هل نده دیگه!!)


سعی کردم سوال انحرافی مطرح کنم  تا ذهنم بسمت و سوی دیگری برود!

پرسیدم: راستی! چرا وقتی ماست محلی میخریم بعد از یکی دو روز ترش میشه! اما اگه ماست از شرکتهای تولیدی لبنیات بخریم تا یکی دوهفته هنوز شیرین میمونه!

خندید و گفت:

معلومه دیگه! بخاطر افزودنی هایی ست که بهش میزنن! حالا درصدش چقدر مجازه و چقدر غیر مجاز؛ دیگه بگذریم!!  .... ای آقا ! نمیگن که مردم قراره اینا را بخورن! کسی حق و ناحق سرش نمیشه! ....


عجب دوباره بحث رفت سراغ حق و ناحق!!(سر صبحی عجب گرفتاری شدیما!!)


---------------------------------------------------


به خانه رسیدم! چای خوردم! دوباره چای خوردم! سه باره چای خوردم!!...

چای می خوردم تا که دیرتر بسراغ قلم و کاغذ بروم! که دیرتر قراردادی را که قرار بود با آن شخص ببندم؛ تنظیم کنم! که دیرتر شود و من بیشتر فکر کنم و جوانب حق و ناحق آن را بسنجم!


خودکار را برداشتم اما دستم میلرزید!! دستم میلرزید چون دلم میلرزید! دلم میلرزید چون آن هم میترسید که پایم بلغزد و ظلمی را روا دارم!


هم زمان و فکر بیشتر و هم ترس از لغزش؛ هر دو یاریم خواهند کرد تا خدای ناکرده من دیگر در حق کسی ظلمی نکنم!

هنوز فکرم مشغول قرارداد است! هنوز وقت برای فکر کردن دارم! پس دوباره چای را در استکان میریزم!....


نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ق.ظ
+ محسن
سلام
دیدم دلت گرفته نوشتم تا بدانی که حداقل ما شنوده خوبی هستیم اگر که نمی تونیم در مشکلت یار کنیم.
دل ما هم گرفت
وقت داشتی شب بیا خونمون دعوتمون کن واسه شام خونتتون
فعلا خداحافظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
بفرما! خوشحال میشیم!
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ق.ظ
+ فرهادسیمین
سلام
اکنون که قلم در دست میکیرم مهندس عزیزم قراردادش را باطرف خود بسته است در نتیجه حرفی نیست تا یادداشت بعد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
اتفاقا نه! البته هنوز چایی نمی خورما!