X
تبلیغات
رایتل

سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان
یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1391

سگ سیاهه! (قصه ای که بیش ازصد بارعاشقش شدم!)

بسم الله الرحمن الرحیم



سگ سیاهه! (قصه ای که بیش ازصد بارعاشقش شدم!)



**قدیما که خونه ها دیوار بلند نداشت! چند تا خشت کنار هم میذاشتن که دور تا دور خونه را باهاش مشخص کنن!

++ یادمه ننه! از زمون خیلی بچه گیهامه اما یادمه!


**منم ننه جون؛ عادتم بود که هرچی  ته مومنده غذا بود؛ می ریختم پشت همین دیوار روبرو! 

حالا را نیگا نکن! باورت نمیشه ! اما تموم این پشت؛ فقط تا چشم کار میکرد بیابون بود و ریگزار! حالا شده وسط شهر!!

++ عجب! نه اینو دیگه یادم نمیاد! زمون رضا شاه رو میگی؟!


**دیگه رضا شاهش رو نمیدونم! اما خوب یادمه که سگها میامدند پشت همین دیوار روبرو و همه ی ته مونده ی غذاهایی رو که من ریخته بودم؛ می خوردند! یکشون هم بزرگشون بود!! یه سگ سیاهه!!

++بی ادبه نشه ننه! مگه تو از جیک و پیک سگها هم خبر داشتی که میگی سگ سیاهه رئیسشون بود!


**(اخم!) یه چیزا رو شما جوونها نمی فهمین! تقصیری هم ندارین! توی خونه ای زندگی نکردین که وسطش پر از گاو و  مرغ و خروس باشه تا بفهمین حیوونها هم برای خودشون زبون دارن!

 ننه جون! حتی خر هم واسه خودش زبون داره چه برسه به سگ!

++(خنده) ناراحت نشو ننه! بقیه اش رو برام تعریف کن!(نمیدونم چرا هر وقت اسم خر رو میارن همینطور الکی خنده ام میگیره! بیچاره خره!!)


**هیچی دیگه!  یه شب این سگ سیاهه شروع کرد به واق واق کردنو چرخیدن دور خونه! هی واق واق کرد و هی دور خونه ی ما چرخید!  بابا بزرگتو بیدارش کردم و بهش گفتم:پاشو! پاشو! حتما یه اتفاقی افتاده! برو پایین ببین چه خبره! .... آخه ننه جون تابستونها ما روی پشت بوم می خوابیدیم!

++ بابا بزرگ خدابیامرز چیکار کرد ننه؟!


** هیچی ننه جون!اون خدا بیامرز که  گوش به حرفای من نمیداد!!من میدونستم که سگ سیاهه  می خواد چیزی به من بگه! 

ننه جون! حیوونات علی الخصوص سگ معرفت دارن! مرام دارن! مثل ما آدمها که نیستند  که قدر نون و نمکی رو که خوردن ندونند!!

++مگه چی شده بود که سگ سیاهه واق واق کرد تا صبح؟!


**هیچی ننه! صبح که از پله های پشت بوم اومدم داخل خونه؛ دیدم که دزد اومده و همه اسباب اثاثیه ما رو برداشته! سگ سیاهه هم که یه غریبه دیده بود مدام واق واق میکرد تا ما رو خبر کنه! اما تقصیر اون خدا بیامرز شد....!

++عجب! عجب ماجرای جالبی! هنوز این رو برام تعریف نکرده بودی ننه!


** اونقده حرفا دارم که تعریف کنم!.... سبک شدم ننه!


----------------------------------  


تقریبا صد بار این ماجرا رو ننه جون برای من تعریف کرده بود و هر بار هم من جوری فیلم بازی میکردم که دفعه ی اوله که این ماجرا رو تعریف میکنه!

هر بار هم آخر حرفاش میگفت: سبک شدم ننه! یه خورده  که حرف بزنم، سبک میشم ننه!


----------------


آدمها وقتی که پیر میشن بیش از همیشه به یه همدم نیاز دارن تا باهاش حرف بزنن! از طرفی هم حافظه اونها افت پیدا میکنه و فراموشی به حافظه ی اونها غالب میشه!

وقتی یه ماجرای قدیمی رو یه پیرمرد یا یه پیرزن مسن براتون برای صدمین باره تعریف میکنه؛ صبور باشینو با رغبت به حرفاش گوش کنین!


نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 05:00 ب.ظ
+ پلاک
آی گفتی......
در حسرت دیدار تو آواره ترینم ننه زری جونم.......
دلم براش تنگیده
قشنگ بود
امتیاز: 0 0
شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:44 ب.ظ
+ بماند
سلام..

آدمها وقتی که پیر میشن بیش از همیشه به یه همدم نیاز دارن تا باهاش حرف بزنن! از طرفی هم حافظه اونها افت پیدا میکنه و فراموشی به حافظه ی اونها غالب میشه!

وقتی یه ماجرای قدیمی رو یه پیرمرد یا یه پیرزن مسن براتون برای صدمین باره تعریف میکنه؛ صبور باشینو با رغبت به حرفاش گوش کنین!

» خیلی نکته ی زیبایی بود.. قصه بهانه بود که به اینجا برسه .. احسنت!
امتیاز: 1 0