X
تبلیغات
رایتل

سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان
شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391

اون روزی که بچه ی خوبی بودم!

بسم الله الرحمن الرحیم


اون روزی که بچه ی خوبی بودم!


جمعه صبح داشتم همینطور الکی توی فضای مجازی قِل می خوردم که گوشیم زنگ زد! حسین آقا بود! یادآوری کرد که باید بریم و یه مسئله شرعی رو از یه روحانی بپرسیم.

با خودم گفتم: خوب شد از این علافی نجات پیدا کردم و لاقل یه کار مثبت امروز انجام میدم!


پیاده راه افتادم! به خونه روحانی  مورد نظر که رسیدم دیدم که حسین آقا زودتر رسیده و رفته توی خونه ! (واقعا لذت داره که یه روحانی تو شهر باشه که همیشه در خونه اش رو به مردم باز باشه!)

بعد از سلام واحوال پرسی کوتاه با آن روحانی سالخورده؛ سریع رفتم سر اصل مطلب که اون روحانی پیر؛ بطرز جالبی بمن تذکر داد: السابقون السابقون!! و به حسین آقا اشاره کرد! یعنی اون زودتر اومده و باید اول اون سوالش رو بپرسه!


حسین آقا خندید و گفت: نه حاج آقا! ما دو تا باهمیم و برای یه کار اومدیم!

با خودم گفتم : اینم دو تا کار مثبت! چونکه یاد گرفتم که حوصله کنم(یاد گرفتن خودش عبادته!.... یه چیزا هست که در مرحله عمل باید یاد گرفت نه فقط با حرف!)


----------------------------


داشتم پیاده برمیگشتم که بطرز تصادفی نگاهم خورد به یک عکس از گنبد خضرای رسول خدا  که نام مطهر زهرا بر زیر آن نوشته شده بود و در میان خیابان ولو شده بود!

با خودم گفتم: بیا! رفتی یه کار مثبت کنی؛ که سومیش  رو هم خدا پیش پات گذاشت! 

عکس رو برداشتم و جایی محفوظ از زیر دست و پای مردم گذاشتم!

------------------------------


ظهر شده بود . به ذهنم اومد که چندین هفته ست که نماز جمعه نرفتم! بسمت چهارمین کار مثبت حرکت کردم!

بیرون خونه که رسیدم چند تا از همسایه ها رو دیدم که با هم گپ می زنند!


یکیشون به شوخی گفت: فکر کنم فقط تو توی این خیابون هستی که نماز جمعه میری!!!

و دیگری خاطر نشان کرد(!): ماهم همساده هستیم! پس ایشالا در ثواب نمازت شریکیم!!

خنده ای کردم و گفتم: ان شاء الله!

با خودم گفتم: اینم پنجمیش بود!! ( مگه توی دین ما اونقده به همسایه سفارش نشده که انگار ارث میبره! پس خوشرویی با همسایه و اغماض از شوخیِ کمی تا قسمتی جدّیش  هم؛ یه کار پسندیده هست دیگه!)


-------------------------


از نماز جمعه که برمیگشتم یه آشنایی صدام زد و گفت:

اگه ماشین نداری بیا سوار شو!

هرچند پیاده روی را خیلی دوست دارم و به عمد هم ماشین با خودم نمیبرم؛ اما گفتم:

ششمین کار مثبت هم رسید!(خسیس نباش! بزار دو زار هم دیگرون کار خیر بکنن!)


---------------------------

 

عصر جمعه طبق معمول رفتم صله ارحام! کجا؟! معلومه! خونه مادربزرگه!(که هزار تا قصه دارها!!)


اونجا دیدم که بوی بدی از آشپزخونه میاد! گفتم: ننه جون! چی پختی؟!

گفت: آش چهار تخمه!!!

باز بو کشیدم! نه! خیلی بوش بد بود!! به شوخی گفتم: ننه جون! نکنه اشتباها آش چهار تا پوسته تخمه درست کرده باشی؟!!

خندید و گفت: از بوش بدت نیاد! کلی خاصیت داره!

خواستم زود از خونه مادر بزرگه بگریزم(!) تا خوردن این آش بد بو نصیبم نشه؛  که با خودم گفتم:

اینم هفتمیشه!  بدست آوردن دل این پیرزن از تموم کارهایی که امروز کردم؛ اگه بیشتر پیش خدا ارزش نداشته باشه؛ کمتر نیست!


---------------------------


از خونه مادر بزرگه که برمیگشتم(باز پیاده!) توی راه دیدم که در خونه ی مجللی؛ یکی دسته کلیدش را با کلی کلید به قفل در جا گذاشته و رفته!

باز با خودم گفتم: بَه به این روز!! هشتمین کار مثبت رو هم شکار کن! اگه کلی عابر پیاده از اینجا رد شده و اینو ندیده؛ پس این کار ثواب رو خدا فقط برای تو کنار گذاشته!


جلو رفتم و دسته کلید رو برداشتم و زنگ در رو زدم! در زدم!  وایسادم و زل زدم به دوربین آیفون!  ...نه! انگار کسی خونه نبود!

متوجه  خونه همسایه شدم و دیدم که درش بازه! رفتم جلو و داد زدم:

آهای همسایه! خونه بغلی دسته کلیدش رو به در جا گذاشته! بیا بگیر و بهش بده!

صدای  پیرزنی از توی خونه اومد که می گفت:

ننه! قربونت بیار تو! من پاهام درد میکنه!


با خودم فکر کردم که بد میشه برم داخل خونه مردم! همینطور کلیدها رو پرت کردم روی راه پله!

گفتم: مادر جون! ببخشید من دسته کلید رو پرت کردم روی پله ها!!... متوجه شدی که!..

گفت: عیبی نداره!  اگه بیان؛ بهشون میدم!


-----------------


به خونه که رسیدم با خودم گفتم: ترویج کار مثبت؛ خودش کار مثبته! پس بعنوان نهمین کار مثبت تصمیم گرفتم وقایع امروز رو بنویسم و بریزم توی حلقوم این وبلاگ!!( سیرمونی نداره!! هر چی توش بریزی؛ لاکردار پُر نمیشه!)


بسمت قلم و کاغذ میرفتم که یکی صدام کرد و گفت: 

توی چند تا از مسئله های فیزیک اشکال دارم؛ کمکم میکنی!!

گفتم: خوب شد! اینم دهمیش!


---------------------------------


پروردگار بزرگوار هستی؛ این دنیا رو جوری خلق کرده که خیر و خوبی از در و دیوارش میباره و ما رو هم بطور دائم صدا میزنه!

 صداش ممکنه با یه زنگ موبایل شروع بشه! و یا با افتادن نگاهمون به چیزی بصورت اتفاقی؛   یا یه نفر ما رو صدا بزنه!و........


به خیر و خوبی هایی که آفریننده مهربونیها برامون میفرسته، هیچ وقت پشت نکنیم!


اگه به این خیر و خوبیها رو کنیم، سلسله ای از خیر و خوبی بدنبالش میاد!


اما اگه همیشه ازش فرار کنیم و بهش پشت کنیم؛ ممکنه که دیگه فرصت کار خیر برامون پیش نیاد! و بدتر اونکه، برای ما  این سلب توفیقها هم اهمیتی نداشته باشه!!(که خدا نیاره اون روز رو!)


-------------------------


میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده!.....


نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:50 ق.ظ
+ محمّدرضا
سلام حسن آقا.
برادر من دستت درد نکنه مطلب بسیار زیبایی بود و چون طولانی هم بود بیشتر لذت بردم.
فقط یه تذکر کوچیک البته ببخشید. توی سطر سوم کلمه علاف اشتباهاً با الف نوشته شده. لطفاً بررسی کنید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام محمد رضا جان!
اصلاحش کردم!
یک دنیا ممنون
یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:21 ب.ظ
+ امیرحسین
سلام
حسن آقا مثل همیشه عالیه! ایشالله توفیقت بیش از پیش باشه.
کاش میرفتی خونه پیرزن همسایه و کلیدهارو میدادی بهشون، شاید یه کار خیر دیگه بوده که مثلن ببینی چیزی نیاز ندارن یا شاید کاری با شما داشتن و او کلید برای باز کردن یه قفلی سر راه شما قرار گرفته بود.
موفق باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
شاید حق با شما باشد!
اما شاید هم نامحرم اونجا بود و صدای من را نشنیده بود و حضور ناگهانی من صحیح نبود!
ممنون و متشکر
یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:49 ب.ظ
+ زهرا
خیلی خوب بود تشکر :)
کاشکی یاد بگیریم از موقعیت هایی که خدا همیشه سر راه مون میزاره نهایت استفاده رو بکنیم .ولی متاسفانه اکثر مواقع ما جاخالی میدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و تشکر!
خداوند به توفیقات همه ی ما بیافزاید
(کار خیر مستلزم توفیق اوست!)
سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:43 ب.ظ
+ فرهادسیمین
سلام
برکت در زندگی شما متجلی است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
برکت بدست خداست و برای همه ماست؛ اگه به اون رو کنیم