X
تبلیغات
رایتل

سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390

چرا آدم نمیشی؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا آدم نمیشی؟!

پیرمردی هست که بسیار مومن و مقید به نماز جماعت است و بواسطه سیمای جذابش او را بسیار دوست می داشتم اما یکبار ماجرایی رخ داد که محبتش در دلم کاهش شدیدی یافت!!

یک شب در مسجد پسر بچه ای را دنبالش دیدم و نمی دانم که این پسر بچه چه شیطنتی کرد که پیرمرد عصبانی شد و بسیار تند با او صحبت کرد و مثلا گفت: چرا آدم نمیشی؟! و با کتک تنبیه اش کرد!
بعد از این ماجرا پیرمرد به کنارم آمد و گفت:
نوه ام است! پدرش یعنی پسرم فوت کرده و نوه ام را خودم بزرگ می کنم!
نمیدانم چرا سکوت کردم و ملاحظه موی سپیدش را نمودم و به او نگفتم:
پدر جان! انسان را به تو سپرده اند که تربیت کنی! حیوان که نیست که بخاطر یک شیطنت کوچک اینطوری با او برخورد می کنی؟! تازه با یک بچه یتیم و آنهم نوه ات!!

-------------------------------------------------------------------------

نمی دانم چرا فکر می کنیم تربیت آدمها زورکی می شود!
 زورکی که کسی نماز خوان نمی شود! زورکی که کسی اهل دین و مذهب نمی شود!
حتی با تبلیغات زورکی کسی طرفدار انقلاب و یا یک نامزد و یا یک گروه سیاسی نمی شود!(گاهی وقتها می بیینم که پر می کنیم در و دیوار و کوچه و خیابان را از عکس و پوستر و ... این نه تنها راه دفاع  و تبلیغ نیست بلکه خود ضد تبلیغ است!)

هر کاری ظرافت خودش را دارد که تنها با سعه صدر و اخلاق خوش میسر است!

------------------

اما یک داستان از شیوه تربیتی و تبلیغی رسول خدا صلی الله علیه و آله:
عربی از صحرا با آن روحیات خشن کنار پیامبر آمد و از ایشان تقاضای کمک کرد.
پیامبر کمکی که در توانش بود را به او کرد و از عرب پرسید: آیا راضی شدی؟!
عرب گفت:نه! این کمکی که کردی اصلا بدرد نمی خورد !! اصلا هم راضی نشدم!

اصحاب وقتی گستاخی عرب باده نشین را دیدند بسیار خشمگین شدند و خواستند واکنش نشان دهند اما پیامبر بزرگوار مانع شدند و گفتند: نه!

آنگاه پیامبر بطرف خانه اش رفت و عرب را بهمراه خود برد و وقتی رسیدند پیامبر داخل خانه رفت و گشت و گشت و کمکهای دیگر از قبیل غذا و لباس پیدا کرد و به مرد عرب داد و باز پرسید:
آیا راضی شدی؟!

عرب وقتی دید پیامبر از خانه خودش هر چه داشت آورد و کمک کرد خوشحال شد و اظهار رضایت کرد!
پیامبر به او گفت: حاضری رضایتت را پیش اصحاب هم بیان کنی؟!
عرب قبول کرد و هر دو به پیش اصحاب برگشتند و عرب دوباره خوشحالی اش را بیان کرد و رفت!

وقتی عرب دور شد پیامبر به اصحاب فرمود:

مثل این عرب(که بادیه نشین و فاقد تربیت و تمدن بود) مانند آن شتری ست که از گله شتران جدا می شود و دور می گردد و چوپان برای بازگرداندن او می رود ولی چون مدام فریاد می زند و مثلا چوب در آسمان می چرخاند؛ باعث ترسیدن بیشتر آن شتر جدا شده می شود و بیشتر از گله فاصله می گیرد!
اما من با نرمخویی و تحمل و سعه صدر توانستم این بادیه نشین خشن را به جمع خودمان برگردانم!(کاری که اصحاب و متاسفانه ما در انجام آن ناتوانیم!) 

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:19 ق.ظ
+ زهرا
سلام اقای صانعی
بسیار ارزیابی خوب و جالبی بود
از مطلب زیبای شما تشکر میکنم و امیدوارم روزی یاد بگیریم که با هر نظر مخالفی در حیطه دین یا اخلاق برخورد چماقی و حذفی نکنیم و یا این تحمل و صبر رو درون خودمون به وجود بیاریم که بتونیم تاثیر گذار باشیم .چیزی که متاسفانه بین بیشتر بچه های مذهبی وجود نداره و ناخواسته اعمالمون نتیجه عکس میده

بازم تشکر میکنم و موفق و موید باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
از لطف شما سپاسگزارم!
موفق باشید
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:22 ب.ظ
+ شاهد
سلام . خیلی خیلی خیلی مفید بود
واقعا دوست دارم بتونم مثل شما بنویسم . انصافا هم اطلاعاتتون بالاست و هم از اونها به خوبی استفاده می کنید . خدا خیرتون بده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خدا به شما هم خیر عطا کند!
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:20 ب.ظ
+ بلاگرها
سلام
مثل همیشه زیبا
در بلاگرها منتشر شد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 04:02 ب.ظ
+ فرهاد سیمین
سلام
حال و روز دوستان حزب اللهی ما چقدر شبیه حال و روز اونروز صحابه شده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
متاسفانه بله!